تبليغاتX
فرشته ها می گریند......

روزي بازرگان موفقي از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غياب او آتش گرفته و کالا هاي گرانبهايش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتي به او وارد امده است .

فکر مي کنيد آن مرد چه کرد؟!

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و يا اشک ريخت ؟

او با لبخندي بر لبان و نوري بر ديدگان سر به سوي آسمان بلند کرد و گفت : "خدايا ! مي خواهي که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودي کسب پر رونق خود ، تابلويي بر ويرانه هاي خانه و مغازه اش آويخت که روي آن نوشته بود :

مغازه ام سوخت ! اما ايمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 شهریور1388 توسط marzie_rana
گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی...
از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی...
گاهی اگر در چاه مانند پدر آه!
اندوه مادر را حکایت کرده باشی...
گاهی اگر زیر درختان مدینه ؛
بعد از زیارت استراحت کرده باشی...
گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا ،
آئینه ای را غرق حیرت کرده باشی...
در سال های سال دوری و صبوری
چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی...
حتی اگر بی آنکه مشتاقان بدانند
گاهی نمازی را امامت کرده باشی...
یا در لباس ناشناسی در شب قدر
از خود حدیثی را روایت کرده باشی...
یا در میان کوچه های سرد و تاریک
نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی...
پس بوده ای و هستی و می آئی از راه
تا حق دلها را رعایت کرده باشی
پس مردمک های نگاه ما عقیمند!
تو بوده ای بی آنکه غیبت کرده باشی !

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 شهریور1388 توسط marzie_rana

 

مژده ای منتظران ماه خدا امده است

ماه شبهای مناجات و دعا امده است


ماه پر مغفرت و رحمت و برکت امده

                                             ماه زیبای عنایات خدا امده است

ماه دلدادگی بنده به معبود رسید

                                             بر سر سفره شاهانه گدا امده است

ایکه دل خسته به وسواس شیاطین هستی

                                            دل قوی دار بشارت زصبا امده است

رفت بی عفتی و هرزگی و بدبختی

                                           ای گنه پیشه بیا ماه حیا امده است

ای به دام گنه افتاده رهیدن سر کن

                                           ماه پرواز بسوی شهدا امده است

دل بیمار بیا مژده طبیب امده است

                                           دردمندانه بیا اذن شفا امده است

حضرت دوست در این ماه تماشا دارد

                                           یار در جلوه سر کوی وفا امده است

ان سفر کرده که سالیست از او بی خبریم

                                          بهر شادی دل اهل بکا امده است

امده ماه خدا وقسم تنها نیست

                                          هم رهش منتقم ال عبا امده است

الهی العفو


نوشته شده در تاريخ جمعه 30 مرداد1388 توسط marzie_rana
سلام می دونم خیلی طولانیه اما باور کنید ارزشش رو داره که بخونیدش:

 

همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم.

به تو مي انديشم.

اي سرپا همه خوبي!

تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

تو بيا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

ريسماني کن از آن موي دراز؛

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستي تو بجوش.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 مرداد1388 توسط marzie_rana

در خواب خدا را دیدم

چون کودکی معصوم بدنبال کسی بود انگار

و بخود می گفت :کجاست؟ 

آرام نگاهش کردم

چشمم همه جا بدنبالش روان بود و من ایستاده

که نا گاه به هم برخوردیم

دلم تاب نیاورد نپرسم که "که را میجویی؟"

پاسخی داد که سخت آشفتم

گفت من و دوستانم بازی میکردیم

قایم شدند از من و جستم و پیداشان کردم

نوبت من بود اینبار که پنهان شوم از دیدها

چند سالیست اما گم کردند مرا

هرچند

بسیار نشانه بود در سر راه

فکر کنم دیگر بالغ شده باشند و غرق گناه

                                              و نجویند مرا ...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 مرداد1388 توسط marzie_rana

قدمی برداشتم

فرشته ای سر راهم سبز شد .

بگو ،

         بگو به من ،

                 تشنة زندگی هستی ؟

گفتم آری ،

بی درنگ گفتم آری .

آموخته ای که عشق بورزی ؟

لحظه ای مکث کردم

و پاسخ ش  دادم

بی شک و تردید،

آری .

گفت :

         جدائی را

                 تحمل داری ؟

لحظه ای ترسیدم .

باز پرسید سریع :

      پاسخ ت چیست ؟

                  جدائی را گفتم ،

                            تحمل داری ؟

سکوت کردم

      و اندیشیدم .

  سالها می گذرد

           از آن سئوال ،

 و من اما

              هنوز

                 در پی پاسخ آن

                   در سکوت

                       می اندیشم .

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 15 مرداد1388 توسط marzie_rana
   ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر  با عصبانیت گفت:  چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟  مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!   

پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت،   ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !


نوشته شده در تاريخ شنبه 10 مرداد1388 توسط marzie_rana
 

ـ تو چی می خواهی؟

یک،فریاد زد: من یه  عالمه صفر می خوام که یه گوشه بشینم و یکی یکی اونارو جلوم بچینم.

صفر مدتی فکر کرد و جواب داد:ولی من فقط یه دونه یک می خوام که اونو پشت سرم بذارم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 مرداد1388 توسط marzie_rana
دخترك بر خلاف هميشه كه به هر رهگذري مي رسيد،

آستين لباس او را مي كشيد تا يك بسته آدامس به او بفروشد.

اين بار روبه روي زني كه روي صندلي پارك نشسته و نوزادش

 را در آغوش گرفته بود،نگاه مي كرد.

گاه گاهي كه زن به نوزاد لبخنند مي زد،لب هاي دخترك نيز

 بي اختيار از هم باز مي شد.

مدتي كه گذشت،دخترك از جعبه بسته اي برداشت و جلو روي

زن گرفت.

زن رو به سمت ديگري كرد:برو بچه،آدامس نمي خوام.

دخترك گفت:بگير.پولي نيست.


نوشته شده در تاريخ شنبه 3 مرداد1388 توسط marzie_rana
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق يعني همين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين !!
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 تیر1388 توسط marzie_rana
درباره وبلاگ
ای کاش می دانستیم همه به نوعی فرشته ایم..........
آرشيو مطالب
Blog Skin